ادامه ی مطلب...
با بزرگان به نمايشگاه بياييم ...
من بايد مرحله به مرحله اين کمال را طی کنم ، ما را به اين نمايشگاه دعوت کردند برای اينکه همين مراحل کمال را طی کنيم. به ما گفتند که حتما بايد با بزرگان به اين نمايشگاه بياييد و گرنه خيال می کنيم که همه چيز را فهميديم و ديديم.
اينجا بايد يکی بالاتر از من باشد تا مرحله بالاتر را نشان دهد تا من سرم پايين بيايد و بفهمم.
که هر کدام ازاين معرفت ها دريچه ای باشد که من را به مرحله بعدی اين معرفت برساند. و بتوانم اين نماز را هدف ندانم که من را را مغرور کند و نوع نگاهم را تغيير دهد.
پس با اين توصيف به جای اينکه من سرم پايين تر برود، بالاتر رفت.درحالی که درسورۀ مؤمنون اولين نشانه ای که عنوان می کنند می گويند : الذين هم فی صلاتهم خاشعون.
يعنی آنها سرشان پايين است. خود ما هم ديديم که وقتی درخت ميوه می دهد سرش پايين می آيد. چه طور شد که من از يک طرف ادعا دارم که ميوه دارم و از طرفی هم سرم رفت بالا ؟ جالب است که اينجا شيطان دو بهره می برد اول اينکه به من غرور می دهد و اين طور سر من را بالا می برد و اين را به عنوان يک هدف اعلی نشان می دهد ، بعد از اين وجود من را هم بسته می کند و من ديگر از کائنات نمی توانم بهره ببرم.
که گفتيم کل کائنات ، استاد و معلم ما هستند و ما می توانيم مثلا روباه را ببينيم و بفهميم که فريبندگی چه قدر بد است. يا کلاغ را ببينيم و آن حيايی که در کلاغ هست را بدانيم که چه قدر زيباست. اينها همه بازيگرند ، نقش بازی می کنند و دائم در حال تسبيح هستند. منتهی بايد زنبورعسل اين شهد را ذره ذره از گل بگيرد و اين دارو برای هر دردی شود.
يا مثلا مورچه جمع آوری اش به اين شکل باشد که من بتوانم ذخيره کردن را از او ياد بگيرم. حالا از آن طرف اين غرور را به من می دهد ، از يک طرف هم اين در به روی من بسته می شود و اينها ديگر نمی توانند استاد من باشند. درحالی که حقيقت اين است که من از آنها پايين تر آمدم.
الهی، شکرت که از اساتید بی رنگ،رنگ گرفته ام

به ما می گويند که : اولئک کلانعام بل هم اضلّ. يعنی تو گمراه تر از آنها شدی. آنها فقط می توانند تا تسبيح معلم تو باشند و تو از آنها خيلی بالاتر هستی. و اگر ما بتوانيم به تسبيح برسيم ، مابقی را هم دريافت می کنيم.
ما بعد از اينکه در زيارت آل ياسين حق ها را دريافت می کنيم و شهادت ها را عنوان می کنيم ، بعد يکی يکی شهادت می دهيم به چهارده معصوم عليهم السَّلام ، در اين شهادت به چهارده معصوم عليهم السَّلام ، اگر شهادت به اميرالمؤمنين عليه السَّلام درست نباشد ، ما نمی توانيم به بقيه معصومين شهادت بدهيم. يعنی شهادت ما واقعی نخواهد شد.
کلمه اميرالمؤمنين فضل است، فضل يعنی آنچه که به تو دادند تفضلی است حتی اگر احساس کنی که اين مقصد اعلی است، بايد بفهمی که اين تفضلی است.
هيچ استحقاقی در کار نبوده و اين طور نبوده که من از همه بالاتر باشم. پس اصلا راهی برای غرور باقی نمی ماند. ما بايد در غرور را ببنديم ولی نمی توانيم جلوی غرور را بگيريم ، ما بايد در غرور را ببنديم تا اصلا ديگر وارد نشود. چون اينها اصلا چيزی است که خدا داده است.
همه اينها را به من تفضل و عنايت کردند. حالا اگر اين تفضل را در تمام حالات ، حتی اگر خيال کنم اين هدف ها ، هدف اعلی است و آن را با هدف متوسط اشتباه بگيرم ، باز به من توقف نمی دهد. چون اگر واقعا احساس کنم که اين تفضلی است دری بسته نمی شود. چون بلافاصله که ما بفهميم کسی کاری برای ما انجام داده ، در صدد برمی آييم که کاری برای او انجام دهيم.
همه مشکل ما آن وقتی است که ما نمی فهميم طرف برای ما کاری کرده ، ما که آنقدر متکبرانه حرکت می کنيم و می گوييم خدا به ما چه داده است ؟ چرا من آن چيز را از او خواستم، به من نداد ؟ اين به خاطر اين مسئله است که ما نعمات را نمی بينيم و گر نه اگر ما نعمت را ببينيم ، خود به خود سرمان را پايين می آوريم و در صدد تشکر برمی آييم.
به ما گفتند که به محض اينکه تشکر کردی لازيدنّکم. ما مرحلۀ بعدی را به تو می دهيم. خود همين ، راه را برای ما باز می کند. حالا علت اينکه شيعيان را با اميرالمؤمنين عليه السَّلام می شناسند ، همان تفضل است.
يعنی اگر شما کلمه بعدی که کلمه حضرت زهرا سلام ا...عليها است و آن وجود است ، واقعا فکر کنی که اين وجود ساطع شده ، از حضرت زهرا سلام ا...عليها است. نه اينکه خيال کنیم من ارزشی داشتم و اينجا همان تفضلی را هم که دريافت کردم از دست می دهم و ديگر ارزش ندارد. يا آن قدرتی که ما داریم و کلمه امام مجتبی عليه السَّلام است ، اگر بفهمم که اين قدرت را تفضلا به من دادند و هيچ استحقاقی در تو نبوده است. و اينجا به محض اينکه خيال کنم اين از خودم است ، فوراً آن قدرت را از دست می دهم.
پس اگر اين تفضل در وجود انسان باشد ، يکی از راه هايی که انسان حرکت می کند به اين سمت که آن بندگی واقعی را به دست بياورد ، درک همين مطلب است.
برگرفته ازسخنان استادم
الهی،از تو شرمنده ام که بندگی نکردم،و از خود شرمنده ام که زندگی نکردم،و از مردم شرمندم که اثر وجودیم برای ایشان چه بود!
ادامه دارد...
+ نوشته شده توسط هاتف در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت
1:9 |